تاریخ انتشار : مرداد 1398
من یه مادر بزرگ دارم خیلی پیره
یه روز میخواستیم ببریمش میدون امام(میدون نقش جهان اصفهان) براش کفش بخریم
با تاکسی اینترنتی رفتیم
تا سواره ماشین شدیم عصاشو زد تو سره راننده گف من شنیدم شماها آدمای خوبی نیسین ولی خب حالا دیگه مجبوری اومدیم باهات یه وقت نخوای مارو بدزدیا من شوهرم میدونه با کی دارم میرم
:|||||











.gif)
.gif)