دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 252630

تاریخ انتشار : مرداد 1398

اقا ما تقریبا ۵-۶ بودیم کع مامان بزرگم هیئت تو خونش برگذار کرد ما بچهه ها هم رفتیم توی یه اتاق و شروع کردیم به زدن حرکت های ژیمناستیک . منم حرفه ای بودمو بلد بودم که بالانس بزنم و بالانسو تبدیل کنم به پل . خلاصه نوبت من شد اومدم همین حرکتی رو که گفتم رو برم که اقا چشتون روز بد نبینه :D
یه خانومه فکر کرده توی این اتاق هم عزادار نشسته ، چایی بدست اومد تو تا تعارف کنه و منم همزمان از بالانس برگشتم و پام محکم روی سینی چایی فرود اومد و چاییه ریخت رو زمین و من و خانومه .
حالا چون در تا ته باز بود همه دید کامل به اتاقو داشتن . حالا حرکات منو خانومه .
من : داد میزدم یا خود خدا به خدا غلط کردم دیگه بالانس نمیزنم . باسنم میسوزه . واییییییییییی نکنع بی باسن بشم :(((
خانومه هم هی چادرشو عین رقص عربی بالا پایین میکرد دور خودش میرقصید و جیغ میزد کع جیغاش بیشتر شبیه کِل کشیدن شد (: