تاریخ انتشار : آذر 1397
چند روز پیش امتحان داشتیم بعد من و اکیپ نشسته بودیم وسط حیاط مثلا درس میخوندیم :| یهو من کتابو پرت کردم هوا و شروع کردم آهنگ خوندن XD از اون آهنگای خز :/
شراره شراره ننه اش موهاشو شونه کرده >_<
یهو دیدم دوستام با صورت سرخ بلند شدن رفتن اون طرف منم هنگ،به خوندن ادامه میدادم یهو دیدم چندتا مرد از جلوم رد شدن و یه نگاهِ خدا شفات بده بهم انداختن و رفتن توی دفتر مدیر *_* منم دیدم بچه ها دارن از خنده نابود میشن بهشون گفتم چی شده :|
اونا هم گفتن اون مردا از اداره اومدن *_*
من :/
بچه ها :D











.gif)
.gif)