دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 246759

تاریخ انتشار : آبان 1397

شاهزاده ای تصمیم گرفت ازدواج کند
و موضوع را به وزیر دربار که از هوش بالایی برخوردار بود در میان گذاشت
وزیر دستور داد تا تمام دختران شهر هرکدام غذایی بپزند و برای شاهزاده بیاورند

روز موعود فرا رسید و دختران شهر هرکدام با غذای لذیذ خود آمده بودند تا بخت خود را امتحان کنند
در میان آنها دختر ی بود که چهره زیبایی نداشت و همه وی را مسخره میکردند و با زخم زبانشان او را آزار میدادند

از قضا شاهزاده به سراغ دختر میرود و
به او میگوید تو چگونه به خودت اجازه جسارت داده ای مگر نمیدانی من شاهزاده ام و زن من باید زیبا باشد.
در این لحظه اشک از چشمان دختر با التماس میگوید سرورم شما کمی از غذای من میل کنید.
بالاخره شاه آن غذا را میل میکند و از دست پخت دختر خوشش می آید و به دختر میگوید : راز این غذای دلچسب چیست ؟
.
.
.
.
دختر اشک از چشمان خود پاک میکندو میگوید: روغن فرد اعلا
این روزا یعنی اُویلا