تاریخ انتشار : تير 1397
این خاطرم مال یه ماه پیشه. ما رفته بودیم خونه بابابزرگم (پدر پدرم) مامانم و عمم از هم متنفرن شدید . بعد عمم اومد چایی بگیره همه بردارن، به مامانم نداد مامانمم به داداش کوچولوم یواشکی گفت (رضاست سه سالشه)عمته نکبتت چایی رو جلوم کوبید حالا مگه داداشم میزاره میره میاد میگه چرا چایی رو کوبیدی زمین. جلو اون همه ادم عمم روضایع کردحالا روح خبیث مامانم:)))











.gif)
.gif)