دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 242710

تاریخ انتشار : خرداد 1397

msoud_385
چن وقت پیش تو خونه بودیم داداشم داش پی اس میزد منم ول بودم روی مبل یهو یه صدایی آومد گفتم زلزلس داداشم گف گل نخور چند دقیقه بعد از خونه مادر بزرگم  زنگ زدن گفتن خونه ی یکی از هم سایه هاشون منفجر شده یهو من سوار دوچرخه بابام با ماشین داداشم با خط یازده خودمونو رسوندیم  تا من رسیدم آمبولانس رفت درش باز شد و نزدیک بود اونی که سوخته بیوفته پایین یه نفرم میدوید دنبال در از تجمع مردم که دیگه نگم مث صفی که تو قیامت برا پل سراط  می گیرن بود منم توی اون شیر تو شیر خودمو رسوندم خونه مادر بزرگم حالا شرح حال اونا در حین انفجار:یهو منفجر میشه پسر عموم که داره فیلم خاک بر سری نگاه میکنه گوشیشو از اطاق در میاره فرار می کنه(فکر می کنن زلزله است)حالا اون هیچ زن عموم بچه ی 6 ماهه رو روی مبل ول می کنه و فرار عموم بعد از ده دیقه با حوله از حموم در میاد ولخت (فقط با حوله) میپرسه گوشیم کجاست؟! خواهرمم فقط جیغ میزنه روایت داریم که مجروح به عوامل اورژانس میگه منو بیخیال اینو سرراه بذارین تیمارستان  عمم می مونه با مادر بزرگ مریضم و بچه شیش ماهه عموم تو این گیر و دار عمم ن هول میکنه نه جیغ میزنه مث ایکیو سان میشینه به نقشه نجات فک میکنه که اول برادر زاده رو ببره یا مادرو دست مادر بزرگمو می گیره اما پشیمون می شه بچه رو بر میداره میزاره تو حیاط و بعد مادر بزرگم رو می بره بماند تا دو هفته هی حرف اون خونه رو می زنن یکی می گه کپسول گاز بوده یکی میگه گاز بوده و.. حالا بعد ماجرا عمم کمی فکر می کنه یادش می آد قبل انفجار کمی از برنجی که درست کرده خورده (روزه بوده )