امروز معلمون یه خاطره گفت تو دوره ی پونزده شونزده سالگی سال شصت و هشت معلممون:یه بار با سه تا از رفیقامون رفتیم قاشق زنی یکی از بچه ها چادر سر کرد(مجبور شدم یه توضیحی بدم قاشق زنی اینطوریه که چادر سر می کنن اکثرا پسرا با قاشق به کاسه می زنن و از صاحبخانه پول و شکلاتو آجیل می گیرن همون هالووین خودمون) پاچه هاشو داد بالا بعد پاهاشم سفید بود مو نداشت بعد راه افتد تو خیابون عین دخترا یه قری هم به کمرش می داد و هی به معلمم و دو تا دوست دیگش هی با صدای هویجی می گفت بی حیا بی شعور بعد یهو گشت پلیس اومد معلممون با دو تا دوست دیگش بردن هی گفتن باور نمی کردن بردن کلانتری پدر و مادر اوردن کلانتری و بالاخره تعهد آزادشون کردن آقا بعد اینا زنگ زدن خونه ی اونا مامانش گفت حسن رو دزدیدن(اسم دوست معلممون) آقا چنتا مست با پیکان حسن رو بردن بعد که فهمیدن پسره ولش کردن فکر کنم شلوارشو کشیدن پایین چون به کسی نگفتحسن چند سال پیش مرده برای شادی روحش صلوات ببخشید طولانی شد
نمایش مطلب شماره 239985
تاریخ انتشار : اسفند 1396
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید امروز:
954
بازدید دیروز: 27106
کل بازدید: 531650900
بازدید دیروز: 27106
کل بازدید: 531650900










