دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 23787

تاریخ انتشار : شهريور 1391

یه مادر بزرگ داشتم خدا بیامرزدششششش...اخر سادگی و مهربونی بود ,یه عمه هم داشتم که هنوزم دارم!! اون موقع مجرد بود هنوزم مجرده...!!سن اش هم دیگه خیلی بالا رفته واسه مقوله ازدواج ,این دو تا با هم زندگی میکردن.....مادر بزرگم عادت داشت صبح های زود پاشه نماز بخونه ...یه روز ساعت 5 صبح از صدای نماز خوندن ننه جونی بیدار شدم!!...همچینم نماز میخوند که هر کی میشنید خیال میکرد داره ورد میخونه...فقط خودش میفهمید چی میخونه...!!"غیللللللللل مضغوب الهههههههههههههههههههههه ولا الضالیل!!...خلاصه بلند بلند,غلط غلوط نمازه رو خوند و خیلی جدی شروع کرد به دعاااا..."خدایا ,تو رو به ابلفضل همه خوشبخت بشن برن...عاقبت به خیر شن...این اشرف هم شوهر کنه بره خوشبخت بشه...(یهو صداش جدی تر شد)من از شرش راحت شم کثافت بیشعورررررررررر...!!! ...شانس اوردم همسایه ها از صدای خنده هام 5 صبح نیومدن دم درررر....روح اش شادددد.