دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 235144

تاریخ انتشار : مهر 1396

بچه که بودم بابام منو برد بهداری واکسن بزنم، تا چشمم افتاد به آمپول خون گریه میکردم و التماس میکردم. چند نفر گرفته بودنم منم زجه میزدم(بار روانیش خعلی زیاد بود )وقتی الکل رو زد رو بازوم گفتم دیگه کارم تمومه به عنوان آخرین حرفم بلند داد زدم: یـــا حســـــــــیـــن شـــهیـــد... :/
همه پرسنل بهداری از خنده موزاییک هارو میخوردن