تاریخ انتشار : مهر 1396
بچه که بودم بابام منو برد بهداری واکسن بزنم، تا چشمم افتاد به آمپول خون گریه میکردم و التماس میکردم. چند نفر گرفته بودنم منم زجه میزدم(بار روانیش خعلی زیاد بود )وقتی الکل رو زد رو بازوم گفتم دیگه کارم تمومه به عنوان آخرین حرفم بلند داد زدم: یـــا حســـــــــیـــن شـــهیـــد... :/
همه پرسنل بهداری از خنده موزاییک هارو میخوردن











.gif)
.gif)