تاریخ انتشار : مرداد 1396
یادش بخیرمامان بزرگم یه تشکچه قرمزداشت به جونش بسته بودکلن اگه به یک متریش نزدیک میشدی میزدشل وپلت میکرد یه بارخواستیم ببریمش مشهد این اصراااار که من میخوام تشکم ببرم مام گفتیم باشه خلاصه رفتیم حرم زیارت اونجام شلوغ هی پاهاشون به عتیقه مامان جون مامیخوردچشمتون روزبد نبینه باتک تک شون دعوایی به پاکرد که نگو
اتفاقا توهمون سفرم تشکچش گم شد حال بماند که اوودی که واسه تشکچش گریه کرد واسه بابابازرگ مرحومم نکرده بود £____£











.gif)
.gif)