داشتیم ماه وپلنگ میدیدیم...من وپادشاه وملکه...
مامان کتایون یه بند کنارگوش کتایون حرف میزد کتایون عصبانی دراومد به مامانش گفت دیگه حرف نزنن حتی ی کلمه...
من:اوخ...چه لحن تندی...
بابام:حق داره یکی ام باید میخوابوند تو دهنش...
مامانم:اگه باباش کنارش بودم همینو میگفتی؟
باباش:باباش که مرده...ولی بشکنه دستش اگه بخواد باباشو بزنه...
مامانم:همین دیگه...بچه های این دوره زمونه حرمت سرشون نمیشه
بابام:یه عمر بچه بزرگ کن اخرش چی...
سرموبلند کردم...دیدم دوتایی با تاسف به من نگا میکنن
من:د اخه به منچه اصن....ای بابا
بابام:ساکت...حرف نباشه بی ادب
مامانم:اگه یکباردیگه وسط غیبت کردن من بگی مامان غیبت نکن ومنو جلو زن عموت ضایع کنی هرروز ابگوشت میپزم
بابام (^__^)...به به...(عاشق ابگوشته)
بابا منکه میدونم تو منو قربانی کردی به ابگوشت برسی
نمایش مطلب شماره 226793
تاریخ انتشار : آذر 1395
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید امروز:
41166
بازدید دیروز: 25104
کل بازدید: 531586781
بازدید دیروز: 25104
کل بازدید: 531586781










