دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 226793

تاریخ انتشار : آذر 1395

داشتیم ماه وپلنگ میدیدیم...من وپادشاه وملکه...
مامان کتایون یه بند کنارگوش کتایون حرف میزد کتایون عصبانی دراومد به مامانش گفت دیگه حرف نزنن حتی ی کلمه...
من:اوخ...چه لحن تندی...
بابام:حق داره یکی ام باید میخوابوند تو دهنش...
مامانم:اگه باباش کنارش بودم همینو میگفتی؟
باباش:باباش که مرده...ولی بشکنه دستش اگه بخواد باباشو بزنه...
مامانم:همین دیگه...بچه های این دوره زمونه حرمت سرشون نمیشه
بابام:یه عمر بچه بزرگ کن اخرش چی...
سرموبلند کردم...دیدم دوتایی با تاسف به من نگا میکنن
من:د اخه به منچه اصن....ای بابا
بابام:ساکت...حرف نباشه بی ادب
مامانم:اگه یکباردیگه وسط غیبت کردن من بگی مامان غیبت نکن ومنو جلو زن عموت ضایع کنی هرروز ابگوشت میپزم
بابام (^__^)...به به...(عاشق ابگوشته)
بابا منکه میدونم تو منو قربانی کردی به ابگوشت برسی