دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 226746

تاریخ انتشار : آذر 1395

امروز صبح گوشیم ساعت ۶: ۳۰زخورد. اصلاً حال نداشتم برم مدرسه گفتم بیخی امروز نمیرم. .یهودیدم یه دست زیرسسرمه. .. عربده! !کشیدموازروتخت افتادم پایین. .. یاخدااین دیگه کیه؟ بعد دیدم دوستم از زیر پتو درومد بیرون..
عه.... علیرضا تویی؟ مگه دیشب نرفتی خونتون؟
رضا: هاا؟ چیی؟ ؟من کجام؟ .. آها پدرام تویی؟
من: زهرمار. .. .. آقامن هیچی از دیشب یادم نیس. .اصن یادم نیس چطوری رسیدیم خونه.. تو چی؟
رضا: منم چیزی یادم نیس. .معلوم نیس تو پیتزاهه چی ریخته بودن؟
من: آره فک کنم چیز خورمون کردن. .من نمیرم مدرسه توچی؟
رضا: نه منم حالشو ندارم. .. ببینم پدرام.. توبا کفش خوابیدی؟
من: چیی؟ هه مهم نیس
مامانم: شما دوتازودبیاین پایین صبحونه بخورین
من: جااان؟ شما دوتا؟ ینی مارو دیده؟
رضا: والا من ک هیچی یادم نیس. ..
کفشامو دراوردمو رفتیم پایین
وسط راه تعادلمو از دست دادمو با مغز از پله ها افتادم پایین
مامانم: آخه چرا این کارو با خودت میکنی؟ دیشب هردوتاتون عین مرده ها بودین. .. چقد بگم واسه درس انقد خودتونو اذیت نکنین؟ /بابا کدوم درس؟ حالا با این اوضاع میخوام دکترم بشم هه/
با رضا ازخونه زدیم بیرونو رفتیم پارک. تا غروب اونجا بودیم. .. امشب دوباره علیرضا خونه ماس... خدابخیر کنه.. .
فردامیرم سروقت سرآشپز رستورانه. کصافط دوستمه مثلا. هرچی پیتزا درس کرده رو فرو میکنم تو حلقش. .. وژدانا کل سیستممو ریخت به هم