دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 222827

تاریخ انتشار : تير 1395

پارسال بود،دوران مدرسه
زنگ آخر ما زبان فارسی داشتیم( معلم زبان فارسی قدش خییلیی کوتاه بود منم قدم بلنده همیشه پشتش وایمیسادم قد خودمو و اونو مقایسه میکردم،گوگولی تا ارنجم بودش) اون موقع قراره بود املا بگه،منم تو حیاط داشتم درس میخوندم دیدم نه نمیشه باید کلمه هارو یجا بنویسم وگرنه اینجوری روخونی تو مخم نمیره، دیدم ماشین معلممون تو حیاط پارکه شیشه هاش خاکی بود،رفتم رو شیشه های جلو و عقب و کاپوت و.... املا تمرین کردم:)))یه چندتاییم فوش نوشتم اون گوشه هاش^-^عاقا هیچی دیگ زنگ خورد و ما رفتیم کلاس و اونم املا گفتو من 20 شدم و تمام.
بعد یه چند دیقه معلممون زل زد تو چشام گفتش که نمیدونم کی اینجا دفتر نداره رو شیشه ماشین تمرین میکنه،بگه کیه برم براش دفتر بخرم:|منم دیدم عهههه اینکه فهمیده کاره منه گفتم مثلا خودمو مشغول حرف زدن کنم با دوستم،حالا دوستمم هرچی تکونش میدم صداش میزنم بر نمیگرده مجبور شدم بزنم تو سرش:)اونم برگشت زد تو سرم،معلم دید داره دعوا میشه خودش بحث و عوض کرد:|