دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 222613

تاریخ انتشار : تير 1395

بچه که بودم حدودا 4سال خیلی خنگ و تخس بودم یبار که داییم اینا اومده بودن خونمون دختر داییم 9ماهش بود به یه دلیلی گریه میکرد که یادم نیس اونروز مامانش گفت کجا بخوابونمش مامان منم راهنماییش کرد به اتاق من (که ای کاش نمیکرد) من داشتم تو اتاقم بازی میکردم که دیدم صدای گریش رو اعصابه مامانش گفت تو مواظبش باش تا من برم براش شیر خشک درس کنم بیارم مامانش رفتو خیلی دیر کرد منم دیدم این بچه خیلی گریه میکنه واسه همین به حالت لقمه بچه رو لول کردم بین دشک و نشستم روش اونم دیگه صداش در نیومد به ظاهر موفق شده بودم که مامانم اومد تو اتاق و گفت زهرا کو منم با لبخند گفتم گریه میکرد منم پیچیدمش زیر دشک صداش نیاد بعد مامانم اینطوری شد-_- بعدم با شتاب منو که رو دشک بودم انداخت اونور درش اورد بچه قیافش اینطوری بود :(ولی رنگش یه چیزی بین بنفش و قرمز بود بعدم همه از من قافل شدن رفتن اورژانس خبر کنن زنداییمم قش کرد منم با خیال راحت به بقیه بازیم ادامه دادم
البته الان پشیمونم ببخشید طولانی شد ولی برا خودم خیلی خنده داره:D