دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 222519

تاریخ انتشار : تير 1395

داستانهای من و فیزیوتراپی(قسمت هفتم)
از اونجا که گرفتگی کمر بنده عصبی و کهنه اعلام شدع برد دکتر تشخیص داد باید ده جلسه ماساژ برق و بعدش ماساژهای خودش لازم دارم
چند تا جلسه اول تحمل کردم(اخلاق بدی درد داشته باشی صدات در نیاد)
دکتر:خانوم خواهش میکنم یه چیزی بگید من اینجوری نمیفهمم کجا درد بیشتره باید یه چیزی بگی بدونم
من:تلاش میکنم دکتر صدام در نمیاد
دکتر:خودت اذیت میشی
من:-(
یهو یه فشار محکم داد جایی اینکه صدام در بیاد دست بنده خدا که ستون کرده بود رو تخت چنگ انداختمo_O
دکنر:دختر خوب میگم صدات در بیاد چنگ میندازی
من:ببخشید
بنده خدا دستش داغون شد گفت پاشو بسه برای امروز
من :دکتر یه دقیقه
دکتر :بله
من:دکتر پوستتون زیر ناخنم.جا مونده بفرمایید
دکتر@_@
من:-)
دستیار دکتر وقتی دستشو دید:-
مامانم:گربه باز چنگ انداختی!؟
من:-(
خوووو چیکار کنم مگه دست من بود دردم امد
بنده خدا دکتره ناقص نشه شانس اوردیم