دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 222400

تاریخ انتشار : تير 1395

آقا یروز دوست بابام(آقای ایکس) ازش خواست جاش مغازه بمونه تا اون بره دنبال دخترش
بابامم قبول کرد ، همون لحظه مشتری اومد و بابام چون قیمت رو نمیدونست رفت سریع آقای ایکسو صدا کنه که تا نرفته بیاد این مشتری رو راهی کنه
بابام رفت بیرون مغازه دید یه ماشین داره دور میزنه
اون شب بارونی بود و شیشه ماشین بخار زده بود بابام اشتباهی برای یه آدم دیگه ای دست تکون داد و اشاره کرد که بیاد
خلاصه اون یارو فک کرد چه اتفاقی افتاده و ماشینشو پارک کرد اومد پیش بابام که ببینه چرا دست تکون داده
اون آقا داشت میومد تو مغازه که آقای ایکس اونو دید و فکر کرد مشتریه
سریع اومد و گفت آقا چیزی میخواستید؟
اون آقا هاج و واج موند
بعد اون مشتری که تو مغازه بود فک کرد که اون آقا صاحب مغازه هست و بهش گف :آقا این قیمتش چنده؟
بابام میگه قیافش دیدنی شده بود...بنده خدا نمیدونست چیکار کنه