دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 221831

تاریخ انتشار : خرداد 1395

*-_-*به تو چه*-_-*

اقا یه روز ما خونه تنها بودیم.خونه رو یه بوی مست کننده ای برداشته بود ماهم کنجکاو گشتیم دنبالش که دیدیم ای داد بی داد اشغالای پریروز رو بیرون ننداختم.اقا خونه ماهم اپارتمانی باید کلید بر می داشتم منم اماده شدم تیپ زدم بعد با اشغالا رفتم پایین اشغالا رو گزاشتم اومدم بالا کلیدو وسایلو گزاشتم سر جاش رفتم این نایلون اشغالا رو تو سطل اشغال جا بندازم دیدم
محفظه داخل سطل اشغال نیست (این سطل ما توش یه سطل دیگه بود)
یکم فکر کردم فهمیدم انو با اشغالا انداختم بعدا مثل غرقی دوییدم تا اونو پیدا کنم تا نبردنش که کلیدا یادم رفت منم خوشحال داشتم می میرفتم تو خونه که دیدم در خونه بسته شده منم کلید نداشتم خانواده ما هم که تا ساعت هشت شب نمیومدن جاتون خالی 5 ساعت پشت در موندم تا اونا اومدن یعنی اشک تو چشام جمع شد تا اونارو دیدم.