دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 221785

تاریخ انتشار : خرداد 1395

من سربازی اوفتاده بودم شیراز روزای اول زیاد خودمونی نبودم ولی بعد چند هفته دیگه خیلی رفیق پیدا کرده بودم یه با رفیقام قرار گذاشتیم بریم باغ کنار پادگان انار بچینیم و بیام بچه ها همهنفری یه کیسه دستشون بود ساعت هم دوروبر 15 بود رفتیم تا نزدیکی ههای باغ دیدیم یه صدایی اومد هیچ اعتنایی نکردیم و وارد باغ شدیم شروع به چیدن کردیم وقتی کیسه ها پر شد به بچه گفتم بسه دیگه بریم وقتی میخواستم از باغ بیرون بریم یه هو دیدیم صاحب باغ داره با چوب میدوید و میگفت وایستد هوییی دزد وایییی دزد. بچه ها هم که خودشنو خیس کرده بودندپا به فرار گذاشتند یکی از بچه که نفر اخر بود داخل حصار گیر کرد و مرده گرفتش و تا میخورد زدش ما هم درحال تماشا و خندیدن بودیم اون روز فقط خندید حالا بماند که فرداش صاحب باغ اومد پادگان و به فرمانده گفتو ما هم سه روز بازداشت شدیم :|