دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 221731

تاریخ انتشار : خرداد 1395

آقا پارسال یه همسایه داشتیم تویه خونه مستاجری زندگی میکردن،پسرشونم 4سالش بود هر روز آفتاب طلوع میکرد میومد خونمون..شبم خوابش ک میبرد مامانش میومد میبردتش(هلاک ب فکر بودنشم)در ضمن این بچه خیلی چایی میخورد دیگه کلافه شده بودم..چپ میرفت راست میرفت میگفت چاییه دفعه آمپرم زد بالا دوباره گفت چای آب جوش ریختم دادم خوردن آن همان،جیغ دادشم همان
بچه بی جنبه اییییییییییش....
ولی دلم خنک شد بچه پرو
اینو یادم رفت چایی رو از دهنش ریخت زمین دیدم داره بخار ازش میره بالا...اینقد داغ بود؟؟
مهدیه گودزیلا کش