تاریخ انتشار : خرداد 1395
ماجراهاي من و پسرم:
داشتيم با خانومم در مورد اومدن ماه رمضون صحبت مي كرديم كه يهو پسرم اومد گفت من بايد تو ماه رمضون چيكار كنم (پسرم 5 سالشه). منم نامردي نكردم گفتم خو بايد بري مدرسه ديگه. يهو اشك تو چشماش جمع شد و زد زير گريه. ديدم خيييييلي اوضاع خرابه گفتم شوخي كردم بابا. حالا دو ساعته مياد ميگه خيييييلي بي ادبي، مگه من با تو شوخي دارم. 0-0
اين به كنار، يكي بگه اول مهر اين گودزيلا رو چجوري بفرستيم مدرسه؟!!!!!!!!!!!











.gif)
.gif)