دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 219048

تاریخ انتشار : اسفند 1394

یکی از اون فانتزیایی که خدا تا حالا نصیببم نکرده اینه که..

دارم تند تند توی پیاده رو راه میرم تا برسم خونه...یه جونی میاد محکم تنه میزنه به یه پیرزنی که کلی واسه عید خرید کرده...همه ی پلاستیکاش پخش میشه و میوه ها میریزه کف پیاده رو...جوون بی توجه بازم به راهش ادامه میده...

گوشیم زنگ میخوره
من.بله مامان؟
مادر گرام. جرا نمیای ؟
من.دارم میام.

میرم سمت پیرزن

من.سلام حاج خانوم.کمک میخواین.
پیرزن.ممنونت میشم مادر

میوه هارو جمع میکنم وبقیه ی وسیله هارم از دستش میگیرم
من.کجا تشریف میبرین؟
پیرزن. خونه ام
من.کدوم وریه؟؟؟

بادستش به کوچه فرعی اشاره میکنه
من.پس پیش به سوی خونتون

دره خونه رو بازمیکنه ووسیله هارو میذارم توی حیاطش
من.خب دیگه من بااجازه تون رفع زحمت کنم
پیرزن.""" خیلی ممنون مادر ایشالا عاقبت به خیر شی""""
یه لبخند بزرگ تمام صورتمو ر میکنه
من. چاکریم...

گوشیم دوباره زنگ میخوره

مامان.مهمونا اومدن کجایی؟؟؟
من در حالی که دارم می دوم... اومدمممممم

تا باشه از این فانتریای دوست داشتنی...^___^