دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 218162

تاریخ انتشار : اسفند 1394

امتحان تاریخ داشتیم بعد درسه راجب هیتلر بود که وقتی نیروش رو ازدست داد داشت محاصره میشد خودشو نامزدشو میکشه انگاری که دست دشمن نیوفتن حالا من ک هیچی نخونده بودم خودم نمیدونم اصن چی به چی بود دوستم داشت اینارو برام توضیح میداد به اینجا ک رسید خودشو نامزدشو میکشه اون یکی دوستم برگشته با ذوق بسی زیاد میگه وااای چقدر رمانتیک...!!!
من:خریا ... زده خودشو دوست دخترشو کشته میگی رمانتیک
دوستم:نه احمق اون نشونه ی خوبی بوده ... هیتلر نمیخواسته دوست دخترش بیافته دست دشمناش اذیتش کنن غرورشم اجازه نمیداده خودش به اون مرحله برسه ک بیافته دست اونا پس هردوشو کشته ... اونا یجوریایی با عشق مردن ! این یعنی دختره براش مهم بودن ... خاک توسر مَمَد (ممد دوست پسرشه :|)
دوستم ♥_♥
من :|
ممد o_0

ینی گیر یه مشت خل و چل افتادیم ... همه یاد هیتلر ک میافتن شب ادراری میگیرن تو خواب شکنجه میشن و یاد مرگ و ضجر می افتن اونوقت این ابله قصه ی فرخ لقا میسازه واسه خودش :|
خدایا من کنکور قبول شم با قایق سهراااب برمم ینی فقط برمممم ...