دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 217815

تاریخ انتشار : بهمن 1394

آقا من نشسته بودم سر فورجوک خالم (دانشجو پزشکی عه) تو اتاق مامان و بابام داشت درس می خوند (یه هفتس مامانو بابام نیستن... ترکوندم!)بعد مادربزرگمم با خواهرم (هفت سال) و پسر خالم (هفت سالو نه ماه) نشسته بودند تو پذیرایی هیچی آقا یه دفعه دیدیم دو تا گودزیلا زدن زیر گریه ( با یه صدای گوشخراشی که هفت ستون خونه لرزید)
منو خالم پریدیم تو حال
حالا حدس بزنید چی شده بود؟
.
.
.
.
نه واقعا حدس بزنید
.
.
.
.
مادر بزرگم داشت از قیامت و سور اصرافیل که همه باهاش میمیرن براشون می گفت
این دو تا هم زدن زیر گریه که ما نمی خوایم بمیریم :/
قیافه ی من 0_0
قیافه ی خالم @_@
خدایا این خوشیارو از ما نگیر :/
ببخسید زیاد شد (پست اولمه)