دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 216262

تاریخ انتشار : دي 1394

این داستان برمیگردم به محرم :
عاقووووو محرم شب تاسوعا بود و این دسته های عذاداری تو خیابون پر بودن خلاصه منم بعد کلی اصرار مادر و خواهر عزیز (چون من محرم بدم میاد برم خیابون گردی) رفتیم سر خیابونمون دسته سینه زنی
مداح داشت میخوند ماهم داشتیم سینه میزدیم و سوزان سوزان(یانا یانا ترکیشه) گریه میکردیم که یهو مداح شروع کرد به تند تندسینه زدن و داد زدن حیدر حیدر ......
چشتون روز بد نبینه یهو دیدیم مامانم با اعتماد به نفس کامل همراه با گریه داد میزنه :
ایول ایول ایول......
من @.@
ابجیم 0.o
کل دسته 0.0
بعد این قضیه هرجا تو نوحه میگن حیدر من و خواهرم خندمون میگیره حالا از شانس بد اسم دوماد عمم هم حیدر فکرشو کنین هر سری صداش میکنن ما چقد میخندیم