تاریخ انتشار : دي 1394
یکی از خاطرات یکی از دوستـــان از زبون خودشـــون:
یه بــار توی خـــونه با دختر خالم تنها بودیم حوصلمون سر رفت گفتیم بزار زنگ بزنیـــم به آتش نشانـــی یکم سربه سرشون بزاریم!
تلفنو برداشتیمو شماره رو گرفتیم وقتی برداشتـــن گفتیم ما غذامون سوختهــ
طرف پشـــت تلفنـــم نه گذاشـــت نه برداشت گفت بـــ/شـا/ش روش تا خـوب بشه -_-











.gif)
.gif)