دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 213810

تاریخ انتشار : آذر 1394

دوست بابام تعریف میکرد،یه شب وقتی خوابیده بوده نصفه شب احساس خفگی وتشنگی میکنه ،چشماشو باز میکنه میبینه همه جاتاریکه وسکوت عجیبی فضارو پر کرده،تامیاد بلند بشه سرش میخوره ب یه چیزی،یه لحظه باخودش فکرمیکنه مرده و روش سنگ لحد گذاشتن ،شروع میکنه به عربده کشیدن و دست و پا زدن که یدفه یکی موهاشو میکشه ،اینم فک میکنه فرشته عذابه بادادو فریاد گریه میکرده،که زنش میگه مرتیکه چته نصفه شبی داد میزنی چرا رفتی زیر کمد خوابیدی ، سرتو گرفتم کمک کنم بیای بیرون،ولی دوست بابام تاچند روز از ترسش مریض شده بود. ازگناهانشم دست کشیدو توبه کرد.