((سلام.
قبلا از مادربزرگم و خاطراتش پست گذاشتم. اما خدا بيامرزه مادربزرگا و پدربزرگارو همين تير امسال فوت كرد. سخته ولي اين خاطره رو مي نويسم))
مادربزرگم پاهاش درد ميكردو فوق العاده تپل بود. نميتونست راه بره. يك روز كه باهم خونه تنها بوديم(نصف عمرمو با مادربزرگم تنها بودم) زلزله شديدي اومد. خواستم فراركنم كه يادم اومد از مادربزرگم، برگشتم ديدم:
مادربزرگم همين جور چهار دست و پايي و آروم آروم داره ميره به سمت در خروجي(خانه طبقه دوم بود) همين جور كه همه چي مي لرزيد شروع كردم به خنيديدن و نشستم.
مادربزرمم كه فهميده بود نميشه فرار كرد، نشست جلوي در و همينجور به هم نگاه كرديم و خنديديم تا زلزله تموم شد.
(اون ده يا 15 ثانيه بهترين لحظات عمرم بود.)
نمایش مطلب شماره 213129
تاریخ انتشار : آذر 1394
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید امروز:
24519
بازدید دیروز: 27106
کل بازدید: 531674465
بازدید دیروز: 27106
کل بازدید: 531674465










