دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 211381

تاریخ انتشار : آبان 1394

این فانتزی که دارم میگم مال خودم نیست ولی یه رفیق دارم مال اونم نیست و اما فانتزی :
یه روز که دارم تو حیاط مدرسه راه میرم ناظممونو ببینم در حال خنده بعد بیام جلو یه نگاه عاقل اندر صفیه هم بهش بندازمو بگم به چی میخندی ؟
بگو ما هم بخندیم بعد اون متوجه شه که چقد آدم بدی بوده واسمون و متحول بشه و تو بلندگو اعلام کنه ( البته با اشک ندامت ) هر چقد میخواید همدیگرو بنزید هر چقد میخواید تو زنگ تفریح آشغال بریزید هر چقد میخواید چیپس و پفک بخورید بعد بچه ها هم که از تعجب چشاشون چهارتا شده و یه هویج از رو کلشون سبز شده همه فریاد خوشحالی سر بدن و از ناظم بپرسن که کی شما رو متحول کرد؟ و اون همینکه میخواد منو نشون بده من از تو جمعیت مثل سوباسا و تارو که تو دلشون باهم حرف میزنن منم تو دلم بهش بگم که بزاره من گمنام بمونم و ناظمون هم بگه باشه محمد و به بچه ها بگه هیشکی من خودم متحول شدم و من در حالی که با یه لبخند ژکوند دارم بهش نیگا میکنم برم تو افق محو شم .
خوب باز رسیدیم به سوالات بعد فانتزی :
دوستی پرسیدن که چرا باید یه هویج از رو کله بچه ها از تعجب بزنه بیرون خوب در جواب دوستمون باید بگم که من هویج خعلی دوس دارم .
و یکی دیگه پرسیدن که تو حیاط مدرسه که دور تا دورش دیواره افق از کجا آوردی ؟ خوب باید بگم که از همون شلوارکردیایی که از عباس قرض گرفتمو توی همه فانتزیام هست یه افق در آوردم و گزاشتم تو حیاط مدرسه .
خب آخرین سوال یه دوست دیگری پرسیدن که بابا افق خز نشده یه عمودی مه ی چیزی ؟ خوب باید بگم که من با افق خعلی خاطره دارمو در ضمن دوستان قدیم هم در آنجا حضور دارند.
و یکی دیگر پرسیدن که تو این همه تایپ کردی کسی لایک میزنه یانه؟
خوب دوستان خودتون جوابشو بدید.