تاریخ انتشار : فروردين 1389
يه روز بامشاد عينك دودي زده بود ، پسرشو تو خيابون ميبينه محكم يه سيلي به اون ميزنه ميگه اين وقت شب بيرون چيكار ميكني.
پسره ميگه بابا عينكتو بردار
بامشاد عينكشو بر ميداره بازم محكم يه سيلي ميزنه ميگه پسر ديشب تا حالا بيرون چي كار ميكردي؟











.gif)
.gif)