دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 197504

تاریخ انتشار : ارديبهشت 1394

15سالم بود. مامانم و مامان بزرگم رفته بودن خرید.گوشیشم جاگذاشته بود.منم تا ساعت 7-8شب خونه تنها بودم که برقا رفت .تو خونه از صدای یخچال گرفته تا ریختن آب از دوشه حمام و همه وسایل دست به دست هم داده بودن تا منو بترسونن!زنگ زدم به خالم گفت برو تو پارکینگ که هوا روشن تره!تو پارکینگ که بودم همسایه ها که از بیرون میومدن تو توقع نداشتن که تواون تاریکی کسی تو پارکینگ باشه اما من فک میکردم اونا منو میبینن و به رسم ادب بهشون سلام میکردم اما بدبختا از ترس شیش متر میرفتن هوا!
تا رنوبت رسید به پسر یکی از همسایه ها آیفونو زد فهمید برقا رفته باخودش بلند گفت حالا که من دسشویی دارم و عجله باید دوساعت دنبال کلید بگردم...همین جوری داشت غر میزد که من بهش سلام کردم چنان ترسید!!!چنان ترسید که شاش بند شد میفهمی؟؟؟