تاریخ انتشار : اسفند 1393
اول دبستان که بودم یه مٌبسر داشتیم کلاس پنجم بود و واسه ساکت کردنمون سوت دو انگشتی میزد،خلاصه روزی از این روز ها وجدانم به وجد درآمد و سر کلاس معلم سوت دو انگشتی زدم(خودم خوف کردم :D)سکوتی کلاس را فرا گفت و آنگاه معلم سر محترم را بلند کرد و فرمود کی بود؟،و من هم مظلومانه فرمودم من بودم،خلاصه من و با کیف و کتابام،روبه دیفار یه لنگ در هوا بطوریکه کیف و کتاب ها در دستانم به صورت افقی بالای سرم نگه داشته بودم ایستادم و پس از دقایقی کوتاه نشستم سر جام،ولی انصافا خیلی حال داد :D











.gif)
.gif)