دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 192042

تاریخ انتشار : بهمن 1393

خاطرات واقعی
اول اینو بگم کتابخونه ای که من توش عضوم تو یه محله خلوت با کوچه های
باریکه.چن روز پیش من وخواهرم وقتی میخواستیم ازاونجا رد بشیم یه مردم
توکوچه بود که شبیه...بود بیچاره اصلاجون نداشت را بره مام که جلوش رد
شدیم اون تازه چن قدم پشت سره مابرداشت منم که فیلم جنایی زیاد میبینم
به خواهرم گفتم بدو مرده داره دنبالمون میدوه خواهرمم خیلی ترسیدو( باچادرو
کفش پاشنه بلندش )همه ی اون کوچه ها رو دویید منم واسه اینه
بدتربترسونمش جلوتر از اون میدوییدم وقتی رسیدیم آخرکوچه دیگه
نمیتونستم خودمو کنترل کنم وعملیات گاز زدن کتابخونه رو شروع کردم
خداییش من همیشه ساکتم فقط گاهی اوقات کرمم میگیره بیچا ره خواهرم
بااون کفاش جوری میدویید انگار سگ دنبالشه اصلاام نفهمید بهش کلک زدم
به سیبیل کلفت دختر همسایمون قسم که راسته
فک میکرد مرده واقعا دنبالمون بوده