دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 188005

تاریخ انتشار : بهمن 1393

یکی از فانتزی معکوسام اینه من همون سلنای داش عباس باشم
ولی عاشقش نیستم اون فانتزی معکوس زده
در حالی که هر روز زنگ میزنه و میگه عاشقمه بگم عباس من عاشق جاستینم اونم یه اسلحه در بیاره بزنه تو قلبش منفجر شه بمیره منم برم با عشقم جاستین
ولی جاستین هم همون موقع بگه ورپریده موهات از چادرت بیرونه اسلحشو در بیاره و بزنه تو مغزم متلاشی بشم و منم کنار عباس جون بکنم بمیرم وقتی دارم میمیرم عباس بگه دلمو شیکوندی برو حالشو ببر با من نموندی برو حالشو ببر خخخخ
منم همونجا متلاشی بشم عباس زنده بمونه بره پیش جنیفرش من شکست قاشقی بخورم اشک ریزان در حالی که اشکام داره از دماغم میاد بیرون بمیرم:))))))))