دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 176830

تاریخ انتشار : آبان 1393

يدفه يادم بياد اين يه فانتزيه و خوشحال بشم وگازشو بگيرم بسمت افق،يهو با صداي ايشواريا كه گروگانه اميتابه بخودم بيام و يه معكوس بكشم دور بزنم برم طرفشون اميتاب در حالي كه داره نون فانتزيشو ميخوره بگه،تو نبايد فرار ميكردي،ايشواريا هم بگه بزاااادفرار كن خودتو نجات بده،من جو بگيرتم،بادست خالي تمام افراد اميتاب رو بزنم كتلت كنم،بعدم به اميتاب بگم ببين دوتاراه داري،يا ميري تو افق محو ميشي ياخودم محوت ميكنم،اونم با ترس راه اول روانتخاب كنه و منم يواشكي يه بسته تيغ بزارم تو جيبش و بفرستمش پيش مجيد خراط ها تا بزنه خط خطيش كنه واز صفحه ي روزگار محوش كنه.منم ايشواريا رو باز كنم ويه هلي كوپتر دربست بگيرم تا پشت بوم خونمون،بعدسالها به خوبي وخوشي زندگي كنيم.