دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 176138

تاریخ انتشار : آبان 1393

يكي از فانتزي هاي ذهن مريضم اينه كه برم سر صحنه ي فيلم برداري اين فيلم هاي هندي سر همون سكانسي كه ايشواريا داره ميخونه و حركات مبتذله موزون انجام ميده،بعدش يه هو اين ايشواريا بامن چش توچش ميشه زمان براي چن ساعت متوقف ميشه و يه دل نه صد دل عاشقم ميشه،بعد يه هو ايشواريا بگه:دس دس دس/حاج بزاد بيا ما برقص.
منم درحالي كه فيلتر سيگارمو بندازم تو پمپ بنزين پشت سرم بره رو هواجو بگيرتم برم هلي كوپتري بزنم كه يه هو كارگردان كه از قضا اميتاباچانه داد بزنه كات،كات كااات،منم كه جو گرفته نميتونم خودمو كنترل كنم و به اميتاب بگم عمو پيري برو از خدا بترس،صداي كلنگ قبرت به گوش ميرسه.اميتابم از اين حرفم تحت تاثير قرار بگيره وبره باقي عمرش رو تومعبدهاي كنار رود گنگ به رياضت بشينه ومنم دست ايشواريا رو بگيرم بريم سمت خورشيد و ذوب بشيم.