هیچوقت این سوتی مامانمو یادم نمیره...
یه روز ظهر داشتیم از جایی برمیگشتیم خونه مامانم گف قبلش بریم تخم مرغ بگیریم
نزدیک مغازه که بودیم چن تا جوون داشتن سیگار میکشیدن
مامانم گف ببین تا پشت لبشون سبز میشه سیگار دستشون میگیرن(مامی من یه خانوم چادری مذهبی وبسیار متعصب والبته حاج خانوم هستن)
مامی داشت درمورد جوونای امروزی و سیگار و... حرف میزد که رسیدیم به مغازه
مامی منم اومد بگه یه کیلو تخم مرغ بدین گف یه کیلو سیگار بدین!!!
حالا اون مغازه داره هم حاج آقایی بود واسه خودش!
حالا مامی میخواست درستش کنه گف نه یکی میخواستم!نه اصن سیگار نمیخوام
من که کف مغازه ولو شده بودم از خنده اصن نمیتونستم حرف بزنم
مغازه داره هم مونده بود ماچی میخوایم از کجا اومدیم!بیچاره فک کرد سرکارش گذاشتیم!هیچی دیگه مامانم از آخر نتونست درستش کنه دست منو گرف از اونجا فرار کرد!
توراه هرچی بدوبیراه بود به من گف!یکی نی بگه خو خودت سوتی میدی من چیکارم این وسط
حالا رسیدیم خونه میگم:مامان حالا سیگارو میگرفتی من آتیش داشتم ها!!!
نمایش مطلب شماره 158096
تاریخ انتشار : تير 1393
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید امروز:
25095
بازدید دیروز: 21910
کل بازدید: 535381531
بازدید دیروز: 21910
کل بازدید: 535381531










