دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 158096

تاریخ انتشار : تير 1393

هیچوقت این سوتی مامانمو یادم نمیره...
یه روز ظهر داشتیم از جایی برمیگشتیم خونه مامانم گف قبلش بریم تخم مرغ بگیریم
نزدیک مغازه که بودیم چن تا جوون داشتن سیگار میکشیدن
مامانم گف ببین تا پشت لبشون سبز میشه سیگار دستشون میگیرن(مامی من یه خانوم چادری مذهبی وبسیار متعصب والبته حاج خانوم هستن)
مامی داشت درمورد جوونای امروزی و سیگار و... حرف میزد که رسیدیم به مغازه
مامی منم اومد بگه یه کیلو تخم مرغ بدین گف یه کیلو سیگار بدین!!!
حالا اون مغازه داره هم حاج آقایی بود واسه خودش!
حالا مامی میخواست درستش کنه گف نه یکی میخواستم!نه اصن سیگار نمیخوام
من که کف مغازه ولو شده بودم از خنده اصن نمیتونستم حرف بزنم
مغازه داره هم مونده بود ماچی میخوایم از کجا اومدیم!بیچاره فک کرد سرکارش گذاشتیم!هیچی دیگه مامانم از آخر نتونست درستش کنه دست منو گرف از اونجا فرار کرد!
توراه هرچی بدوبیراه بود به من گف!یکی نی بگه خو خودت سوتی میدی من چیکارم این وسط
حالا رسیدیم خونه میگم:مامان حالا سیگارو میگرفتی من آتیش داشتم ها!!!