دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 157999

تاریخ انتشار : تير 1393

یه روز داشتم همینجوری تو محلمون قدم میزدم یهو دیدم یه پیرزنه داره یه چند تا پلاستیک باخودش حمل میکند! (ادبیاتو داشتین!!) این بچه مثبت درون منم دلش رحم اومد کف بیا بریم کمکش کنیم! آغو ماهم رفتیم و کمکش کردیم و خلاصه وسایلاشو تا خونش رسوندیم! این بنده خدا خواس از من تشکر کنه بهم گف پیر شی ننه! منم اون لحظه سلولهای خاکستری مغزم هنگید فک کردم داره بهم فوش(فهش-فحش...حالا هرچی!)میده...فوری بهش گفتم ایشالله شوما هم پیرترشی!! نمیدونم چرا این پیرزنه اولش چپ چپ نیگام کرد بعدش بهم گف خدا شفااات بده!!! تا الانم نمیدونم چرا اونکارو کرد؟!! خب منم دعااااش کردم خووو...چیه؟!!