تاریخ انتشار : خرداد 1393
يه روز داشتيم با فكوفاميل عزيز حومه مباحثى بحث ميكرديم
يهو دختر خاله ى بنده برگشت و با يه لحن حسرت بارى گفت
((هيچوقت نميفهمى چى تو دله يه بهمنى ميگذره...هيچوقت))
سكوتى حزن انگيز خانه را فرا گرفت
دستمو چن بار روى شونش زدمو گفتم((من ميدونم چى ميگذره...))
نگاهى تشكر اميز به من انداخت و من ادامه دادم
((خـــــون))
يعنى اونقدر قانع شده بود كه ميخواست خودشو از پنجره پرت كنه پايين^_^











.gif)
.gif)