دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 154279

تاریخ انتشار : ارديبهشت 1393

K : E @@@@@
مامان بابام رفتن مراسم , الهام و داداشم و نامزدشم منو ول کردن رفتن پارک
منم واسه انتقام رفتم دوتا ترقه دینامیتی و سه تا از این موشکی ها خریدم , لامپاراو خاموش کردم منتظر شدم تا بیان
در وا شد , سریع موشکی هارو آتیش زدم ایییییی تققق اییییی تقققق ایییییی تقققق , دینامیتارو انداختم بووووم بووووم
خخخخ کیصافتا منو دس به سر میکنید , دیدم یه صدای آشنا میگه : یا پیغمبرررر زن فرار کن تروریستا ریختن تو خونه , جیغغغغغ , لامپو روشن کردم بابام رفت رفت دمببب خورد تو در افتاد زمین , نمیدونستم بخندم یا فرار کنم ^_^ بابام بلند شد دید من بالا سرشم یه حرفای بدی زد یه حرفای بدی , منم با رمز مقدس بابالی غلط کردم بابالی غلط کردم گریختم بیرون , بابالی غلط کردم درو باز کن دیگه حال ندارم تو حیاط بخوابم