موقعی که من 8ساله بودم داداشم 5سالش بود.
اون موقع تو روستای ما تلفن نبود و ی مخابرات مرکزی داشت.
آبجیم هم تو ی شهر دیگه دانشجو بود.
ی بار منو داداشم و مامانم رفتیم مخابرات به خوابگاه آبجیم بزنگیم باهاش صحبت کنیم چند دقیقه ای منتظر موندیم که مسئول مخابراته گفت هرچی میزنگم اشغاله صبر کنین چند دقیقه دیگه.
که یهو داداشم ی لامپ خوجمل زرد رو سرش روشن شد و گفت:
خب مامان برو جاروبرقی رو بیار آشغالاش رو بردارین...
یعنی اون موقع کل مخابرات منفجر شد انگار بمب اتم ترکیده...
آخه عایا داداش متفکره من دارم؟؟؟؟!!!!
نمایش مطلب شماره 152454
تاریخ انتشار : ارديبهشت 1393
آخرین مطالب طنز
فال و طالع بینی
عزیزُم بیا فالت بگیرُم
فال حافظ | فال روزانه | طالع بینی | فال مصری | فال تاروت
فواید خنده
خنده تاریخ انقضا نداره !!! .gif)
.gif)
مجموعه تخصصی فواید ، دانستنیها و رازهای خنده
حمایت میکنیم
+ شادی و کمک به دیگران ( مراکز خیریه )
آمار سایت
بازدید امروز:
13345
بازدید دیروز: 21910
کل بازدید: 535369781
بازدید دیروز: 21910
کل بازدید: 535369781










