تاریخ انتشار : فروردين 1393
آقا ما قدیما یه خونه ویلایی بزرگ داشتیم که دلتون نخواد حیاطش هم خیلی بزرگ بود.مامان منم عرض حیاط رو طناب بسته بود برای لباس ها.یه بار دختر عموم که اونوقت ۱۷ سالش بود اومده بود خونمون . دوچرخه ی باباموبرداشت و توی حیاط مشغول دوچرخه سواری بود که ناگهان گردنش گیر کردبه طناب و پخش زمین شد.طفلک خیلی دردش گرفت ولی خداییش صحنه ی خنده داری بود.برا هیچ کی پیش نیاد ایشالا.











.gif)
.gif)