تاریخ انتشار : بهمن 1392
اعتراف میکنم یک روز برفی زمستون داشتم میرفتم مدرسه یک زنه صدام کرد و گفت خیر از جونیت ببینید بیا این کیسه ها رو برای من بیار تا سر خیابون من هم که عشغ (اره دانشجوم) صواب ازش گرفتم تا اومدم راه بیفتم ییهو پام لیز خورد و ..... کیسه رفت توی جوب و من در او لحظه همراه با فحش های زنه به سمت افق راه افتادم











.gif)
.gif)