تاریخ انتشار : بهمن 1392
آقا یه بار یکی زنگ خونمونو زد گفت سلام واسه امر خیر مزاحمتون میشم یه دختر تو این ساختمون هست که فکر کنم واسه واحد شماست میخواستیم اگه وقت دارین واسه ساعت 6 مزاحم بشیم
منم سکته پشته آیفون گفتم بعلههههههه درسته خواهش میکنم تشریف بیارین قدمتون رو کاسه چشمم
هیچی دیگه خانواده رو آماده کردم یکی جارو میزد یکی داشت شیرینی و میوه تزئین میکرد
خلاصه ساعت 6 شد 7 شد 8 شد دیدیم دارن از واحده بالا میان پایین
دیگه اون لحظه هر چی تو خونه بود داشت سمتم پرتاب میشد
خدایا چرا ملت اشتباهی زنگ میزنن :)











.gif)
.gif)