دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 142224

تاریخ انتشار : بهمن 1392

اعتراف میکنم بچه که بودم وقتی عصرا مامانم منو میبرد پارک موقع برگشت جلوتر از مامانم می‌دویدم و زنگ خونه های سر راهم رو میزدم و در میرفتم بعد از یک هفته مداوم که این کارمو تکرار کردم یه روز که زنگ یه خونه رو زدم به محضی که دستم از رو زنگ کنار رفت یه مرده از در اومدد بیرون( فکر کنم تو حیاط کشیک منو میکشید)! منم که تا چشمم بهش افتاد نفس نمیتونستم بکشم باانگشت دوتا پسری رو که جلوم بود نشون دادم اونم نه برداشت نه گذاشت دوید جلو گوششون رو کشید که هیچ یه پس کردنی هم بهشون زدو با اردنگی روانه شون کرد و در آخر باسراز من تشکر کرد!!!!!
بعله دیگه یه همچین گودزیلایی بودم من...