دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 134689

تاریخ انتشار : دي 1392

يه مدت بود شير كيلويي مي گرفتم تا ماست درست كنم ولي ماست خراب مي شد نمي دونم كجاي كارم مشكل داشت .
شوهرم تا اين موضوع را ديد گفت تو بلد نيستي از مادرم ياد بگير. بعد هم مادرش را آورد خونه شير هم خريد تا ماست درست كنه .مادرش هم كلي قيافه برام گرفت وگفت تو دستت خوب نيست خلاصه خيلي پز داد .بعد هم ماست را درست كرد و روش رو پوشوند و گذاشت تو آشپزخونه و گفت حالا ببين چه ماستي مي شه . من هم كه اعصابم حسابي به هم ريخته بود يواشكي يه ليوان آب يخ ريختم توي ماست . چند ساعت بعد قيافه ضايع مادر شوهرم بهترين صحنه اي بود كه توي عمرم ديده بودم :)))))