دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 134663

تاریخ انتشار : دي 1392

اعتراف میکنم سه ساله که بودم،والدینم با کلی ذوق و شوق خواستن عکسمو بندازن(ازم عکس بندازن،عکسمو بگیرن،حالا هرچی!!)
مادر: ^.^
پدر: ^.^
بعد یهو دیدن بنده با یه آفتابه وارد کادر دوربین شدم!اومدن آفتابه رو از دستم گرفتن انگشتمو کردم تو دماغم !! *^.^* دستمو از دماغم کشیدن بیرون رفتم آفتابه رو برداشتم!!خلاصه بعد از کلی جنگ و دعوا نهایتا توی عکس تو یه دستم آفتابه ست و انگشت دست دیگم هم یه جایی بین دماغم و دهنم!!!
مادر :-((
پدر :-((
شخص شخیص خودم :))