تاریخ انتشار : آذر 1392
اعتراف میکنم سر کلاس داشتم با رمز و اشاره با دوستم حرف میزدم یهو دبیرمون فهمید گفت:شما دو تا فکر نکنین من نمیفهمم دارین با هم حرف میزنین و……
یهو همه ی بچه ها بر گشتن طرف ما منم می خواستم طبیعی کنم الکی به این ور و انور نگاه میکردم که یعنی مثلا من نبودم بعدشم پرو پرو زل زدم تو چشمای دبیرمون
بچه ها هم نفهمیدن من بودم همه بر گشته بودن داشتن به دوست پشت سریم نگاه میکردن بدبخت داشت سکته میکرد.بعدش که به دوستم گفتم من بودم میخواست بزنم
در پوست خود نمی گنجیدم :D











.gif)
.gif)