دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 130257

تاریخ انتشار : آذر 1392

حدود ۱۰ سال پیش بود منو و خواهرم و ی دوستم خونه ی ما تنها بودیم داشتیم تکالیفمونو انجام میدادیم.هوا هم بارونی بود.یهو یه رعد و برق وحشتناک زد که پنجره هارو لرزوند و برق رفت و ما که فک کردیم زلزله اومده با جیغ و داد ب سمت در حیاط رفتیم من که همش داد میزدم یا علی یا علی!
خواستیم در حیاطو وا کنیم دیدیم وا نمیشه یاد حرف مادرم افتادم که موقع زلزله درا قفل میشه هر ۳تامون با صدای بلند گریه میکردیم که دیدیم بابام داشت با کلید درو باز میکرده واسه همین در باز نمیشده/از در که رفتیم بیرون دیدیم همه تو خیابون با تعجب دارن نگامون میکنن از خجالت مردیم
با اون کولی بازی ابرومون تو درو همسایه رفت…