دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 128620

تاریخ انتشار : آذر 1392

اعتراف میکنم تو سن 9سالگی مامان رفت خونه دوستش و منو آبجی خونه مادربزرگ تنها شدیم و سریع رفتیم نهار بپذیم اونم ماکارونی تامرحله آبکش کردن ماکارونی پیش رفتیم ولی تو عالم کودکی بقیه اش یادمون رفت وگفتیم خدایا چیکارکنیم مامان موقع اومدن متوجه نشه اون زمون بامادربزرگ اینا زندگی میکردیم یادش بخیر مرغ وخروس نگه میداشتن منم یه فکر بکر زد به کله ام وماکارونی رو ریختم تو لونه مرغه 1ساعت بعدش مامان اومد خونه نمیدونم این مرغه باهوش بود یامن کم هوش باور کنیدمرغه یکی یکی ماکارونی ها رو از تولونه اش درآورد و ریخت حیاط هیچی دیگه گفتیم الانه کتک مفصل بخوریم ولی دیدیم مامان زد زیر خنده <<<< بعله مرغ اون زمون باهوش تر از من بود بزن اون لایک قشنگرووووووووووووووووووووووووووووووووووو