تاریخ انتشار : آذر 1392
اعتراف میکنم روز های آخر پیش دبستانی بود یه گل محمدی بردم واسه خانوم معلم مون که اسمش یادم نیست .خلاصه گل که بهش دادم شروع کرد به بو کردنش که آنچان فریادی زدم که بنده خدا گل از دستش افتاد .گفت چی شده گفتم : اگه میشه بوش نکشین که بوش تموم نشه............
هیچی دیگه از اون موقع تا همین الان هم هر که از فک وفامیل میره پیش دبستانی پدر من تموم ماجرا رو براش تعریف مکینه من سوژه کل فامیل میشم تا نفر بعد بره پیش دبستانی.











.gif)
.gif)